بابا حاجی و مامان حاجی اومدن ن ن ن ن ن ن
سلامممممممممممممم سلام به همهی حاجی های ایران.
سلام مخصوص به همه ی نی نی وبلاگی هایی که امسال مثل ما حاجی داشتن.
رسیدن حاجی هاتون بخیر.
ما رو بابت این همه تأخیر ببخشید. البته هیچکی تو این مدت سراغمون رو نگرفت ها. ولی گفتیم شاید کسایی دلتنگمون شده باشن(روابط عمومی دلخوش کردن!)
بالاخره بعد از یک ماه انتظار و دوری از مامان و بابای خودم، ظهر روز چهارشنبه 24/08/91 پروازشون به زمین نشست و چهره نورانی و لباسهای معطر به عطر کعبه و قبرستان بقیع و مرقد حضرت محمد (ص) رو دیدیم و استشمام کردیم.
چقدر دلتنگشون بودم. احساس میکردم هیچکس رو توی این دنیای بزرگ ندارم.احساس ناتوانی ، گاهی برای کنترل سپهر نازنین، اون موقع بود که چقد وجود مامانم رو میخواستم.احساس عجز میکردم در برابر سپهر ، که هزار ماشالا شیطنتهاش دو برابر شده.
وقتی مامانم اینا اومدن فکر نمیکردم سپهر یادش باش، ولی قربونش برم بزنم به تخته بچه ی باهوشی دارم. همون لحظه اول هر دو رو شناخت. مامانم که هنوز اونطرف نرده ها بود قربون صدقه سپهر میرفت و گفت از پشت نرده ها سپهر روبهش بدم. و با خودش آوردش اینطرف نرده ها.
بابام که از راه رفتن سپهر کیف کرده بود، میگفت اگه میدونستم هم راه میره و هم دو تا دندون دیگه در میاره زودتر میرفتم مکه. و کلی سوغاتی واسه آقا سپهری آوردن که نصفشون رو دادن و مامانم گفت بقیه رو بعداً
خلاصه اینکه ما هم بعد از یک ماه سر و سامون گرفتیم. بس که یه پامون خونه مامانم اینا بود و یه پامون خونه ی خودمون.
راستی، خیلی زود دوربین خاله ریحانه رو میگیرم و جدیدترین عکسهای سپهر رو میزارم توی وبلاگش.
شرمنده که بدون شکلک و چیزای دیگهاین مطلب رو گذاشتم. آخه سرم خیلی شلوغه و حالم زیاد مساعد نیست. احساس میکنم دارم آنفولاتزا میگیرم. همه ی استخونهام تیر میکشن.
تورو خدا دعا کنید آنفولانزا نباشه. و سپهر از من مریض نشه.
مرسی از همتون.
دوستتون دارم خیلی زیاد.
فعلا بای بای.


بابا حاجی و مامان حاجی اومدن ن ن ن ن ن ن
